تنهایی ما از سر اختیار نیست .از صندلی تا پنجره اتاق چهار قدم فاصله است ،وقتی فکر میکنم که قرار است "آن بیرون"ساختمانهای تیره ،هوای مریض، و گربه ای که بی حال و خسته از نبرد زندگی است را ببینم ،ترجیحا فکر پیمودن این مسیر چهار قدمی را از مغزم بیرون میکنم و بسنده میکنم به صفحه مانتیور روبرویم تا شاید جریان زندگی را از طریق این پنجره ارتباطی، با "آن بیرون" پیدا کنم.خوبی اش این است که حتی لازم به پیمودن مسیری چهار قدمی ندارد .اما حکایت این پنجره بیرونِ درون اتاق،حکایت آن بوییدن گل از طریق ماسک است.نا خوداگاه یاد زمانی کودکی ام می افتم،وقتی که در محله های پایین شهر از ته دل میخندیدم و شاد بودم،شنا کردن در جوی آبی که از قنات می آمد و دویدن به دنبال لاستیکی که با چوب آن را هدایت میکردم و تشتک بازی .مسلما قرار گرفتن در ان شرایط از سر اختیار نبود اما جبری شرین بود.جبری که حالا جای خودش را به اختیاری تلخ داده،اختیاری که فقط نام خود را یدک میکشد،گویا اختیار را شوهر داده اند و چیزی که دست ما مانده تنها عکسی از اوست که به مانند تاریخمان روی دیوار زده ایم و به آن افتخار میکنم.از خاطرات بازمیگردم و خود را رو بروی این پنجره 17 اینچی پیدا میکنم.خب باید ببینم چه خبر است؟اول ایمیلها را چک میکنم و بعد اخبار را پیگیری میکنم،همه چیزها مثل همیشه منظم و مرتب بر سرجای خود قرار دارند؛جنگ ،مرگ،تهدید،دروغ...! .
بعد از پیگیری خبرهای خوب، فیسبوک و مسنجر را باز میکنم،همان اول کار،به صورت غیر ارادی،حضور خود را از دسترس خارج میکنم و به صورت شبح وارد میشوم تا مبادا گفتگویی را آغاز کرده باشم که موجبات وخیم تر شدن حالم را فراهم کند.گویی تمام ابزارات مدرن ارتباطی فقط حکم شی تزئینی را بازی میکنند،مسنجری برای چت نکردن،گوشی موبایلی برای حرف نزدن،وبلاگی برای ننوشتن،در این بیرون درون،ما فقط یکدیگر را ذخیره میکنیم برای نگه نداشتن.جبری که با خیانت اختیار ما را به این مجاز کشانده ،و ما را در این مجاز سرگرم بازی مضحک زندگی میکند،اینجا عاشق میشویم،میخندیم،گریه میکنیم و میمیریم و بعد از مردن مانیتور را خاموش میکنیم ،و دوباره میمیریم،اما به طور موقت ،چون دیگر دیر وقت است و وقت خواب شده و فردا هم روزی دیگری است بدتر از امروز و دوباره ...
بسته به شرایط،محل شروع این زندگی متفاوت است،اما "اتاق"(سلول) لازمه مشترکی است برای شروع تمام زندگی ها،حال این اتاق ممکن است در خانه باشد یا محل کار یا کافی نت،آنچنان تفاوتی نمیکند،سراب چه اول بیابان باشد چه آخرش،برای رسیدن به ان فقط باید راه رفت ،راهی که هیچگاه مقصدی ندارد.
دلم تنگ میشود برای پنجره اتاقم و آن گربه خسته اما مثل کوه در برابر روزگار،باید پای بگذرارم در مسیر چهار قدمی اتاقم تا به پنجره برسم،فکر اینکه قرا است آن بیرون چه چیزی ببینم اذیتم میکند اما لا اقل هر چیزی که قرار است ببینم جبری است واقعی که ان سر دیگرش هم جبر است و تازه ممکن است خوش شانس باشم و بارش باران را نیز ببینم!. اینجاست که من ایمان می آورم که تنهایی ما از سر جَبر نیست.
پ.ن
1-یادداشت از افرای بدونِ رنگ
2-سیاه و سپید های Elliot Erwitt
3 نظرات:
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا...عجب عکسی گذاشتی این بالا....!
http://www.negarkhaneh.ir/
تاثیر گذار بود......... اگه میتونستم این مشکل جبر و اختیار رو تو زندگیم حل کنم رستگار میشدم...........حیف که نمی تونم حل کن و رستگار هم نمیشم...........هموب=ن باید دلخوش باشیم به بارون پشت پنجره اونم اگه بیاد
ارسال يک نظر