۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

حضرت یاردان قولی (ع)

افرا:
در وضعیتی همچون وضعیت:
یونس در شکم نهنگ
یوسف در اتاق زلیخا
محمد در غار حرا
عیسی روی صلیب
موسی در مقابل جادوگران
نوح در کشتی
ابراهیم مقابل آتش نمرود و اسمائیل
و
جرجیس مقابل مردم
به سر میبرم.!!!

با این فرق که نامبردگان حضرت پیامبر بوده اند و انسانهایی منتخب و بزرگ که همه جا از یاری خداوند و امداد غیب بهره مند بوده اند، اما من چه؟ اگر چیز زیادی باشم حضرت یاردان قولی هستم! که درست در همان وضعیت های اولیا ال... قرار دارم .
با این تفاوت که :

احتمالا نهنگ ما را هضم و دفع خواهد کرد و آرقی خواهد زد و بعد ما را خواهد رید...

زلیخا به ما تجاوز خواهد کرد و از شانس ما لباسمان را از جلو جر خواهد داد و درست موقع عملیات مربوطه شوهرش سر میرسد و میدهد مان تا سر از بدنمان جدا کنند. در این قضیه نامرد حداقل نکرد 5 دقیقه دیر تر بیاید تا حداقل فعل و انفعالی مرتکب میشدیم تا حالا ما تحتمان برای کار نکرده نمیسوخت!

در غار حرا از آنجا که از هرگونه عنکبوت جماعت بیزاری میجویم ،عنکبوت دیوس دسیسه میچیند و تار نمیتافتد تا مشرکین به درون غار بریزند و شرحه شرحه مان کنند !

روی صلیب به امید اینکه فردا زنده خواهم شد میروم و ملت را به آنجای اسب زورو حساب نمیکنم و اتفاقا برایشان جوک تعریف میکنم! غافل از اینکه نه تنها زنده نخواهم شد بلکن روی همان صلیب طعمه پرندگان خواهم شد

جلوی جادوگران وقتی عصایم را به زمین میندازم از شانس تخماتیک ما عصا به جای تبدیل به اژدها به مارمولک تبدیل میشود حالا ضایع شدن مقابل فرعون و جادوگران یه طرف،خنده جمعیت یک طرف!

اما اینیکی دیگر آخرش است! فک کن 800 سال از عمرت رو صرف ساختن یک کشتی میکنی ! اما ای دریغ از یک قطره باران! ای دریغ! طوفان بخورد در سرمان .روی خشکی و آفتاب از هر سو پوست را نوازش میکند ،مانده ام با یک کشتی و خیل عظیمی از حیوانات که از هر کدام یک جفت داخل کشتی هستن! (هو وووو اقا اونو نزار تو کشتی ، مگه نگفتم تمساح نزارید تو کشتی بزاریدش تو سکانس ابراهیم به جای گوسفند قربونیش کنم پفیوزوو اینم شد جونور آخه) ضمن عرض پوزش اتفاقاتی بود پشت صحنه که از حضورتان پوزش میطلبم!

در مقابل آتش ،به نمرود لبخند میزنم ! احمق نمیداند که آتش مقابلم گلستان خواهد شد! نمرود ملعون دستور میدهد و مرا با منجنیق به آتش پرتاب میکنند! آه ه ه ه چه گلهای لطیفی اما چرا بوی بدن سوخته میدهند؟!!!

در امتحان بزرگ و مقابل پسرم اسمائیل با خنجری به دست ایستاده ام!

(دیالوگ ها رو به صدای آلن دلنی بخوانید)

حضرت یاردان قولی:آه ه ه ه ای پسرم حاضری مرا در این عمر خطیر یاری کنی؟
اسمائیل:آه ه ه ه ه نه پدر ! ووو ولم کن،،،، کس خل!!
حضرت یاردان قولی:آ ه ه ه ه ه عقب مونده ،چاقوش قراره کند بشه نمیبره!ضمنا قراره یه گوسفند! نه گوسفند نه یه تمساح از پشت شاخه ها بیاد تا من اون رو به جای تو قربانی کنم!
اسمائیل:اه ه ه ه ای پدر باشه ،ببر !
حضرت یاردان قولی:آه ه ه ه اینکه برید ! یکی به من کمک کنه! چشب زخم بیارید،نامردا! سلام تمساح! چسب زخم داری ؟ اوه نه شوخی نکن تمساح! نکن تمساح! ا ه ه ه ه ...
جرجیس هم که بنده خدا معلوم الحال بوده است!میگویند چرا از بین پیامبرا جرجیس را انتخاب کردی!

پ.ن
1-وضع ما ست!
2-یعنی عاشق همتونم !مخاطبین وبلاگ رو عرض میکنم!البته میدونم چون مخاطب ندارم عاشقتونم !خر پر نمیزنه اینجا ! قدیما توی بلاگفای مزدور یه وبلاگ داشتم که بعد از هر پست حداقل 20 تا کامنت داشتم هر چند 19 تاش تبلیغات بود و اون یکی کامنتی هم که تبلیغاتی نبود بود مضمونش این بود که:وبلاگ قشنگی داری به من هم سر به زن! در واقع الان کلا حرفی که میخواستم بزنم از ذهنم پرید!اونجا خوبد یا اینجا؟؟؟
3-دوست دارم برف گوله کنم بزنم تو صورت همتون >:)

2 نظرات:

Mohsen گفت...

نا امید نشو همینجور ادامه بده ... جالب می نویسید ... نمی دونم کدوم پست بود که یک شاعر یا نویسنده ای رو معرفی کردید که نوشته هاش رو با تجربیات یوحنی (اگه اشتباه نکنم_به هر حال من که نمی شناسمش)مقایسه کرده بودید ...راستی اون کی بود ؟!!!

afra گفت...

اینکه میگی نامید نشو بدتر نامید تــــرم کرد
اون شاعر هم ایزدور دوکاس ملقب به لتره آمون البته قیاس نه از لحاظ محتوا بلکه از لحاظ ایجاد رعب و وحشت سروده های لتره امون شبیه به مکاشفات یوحنا است !