۱۹ مارس ۲۰۱۱

یادداشت آخر سال




بیست و شش اسفند 1388 تهران ساعت 23 شب،این شهر لعنتی...،شرط میبندم تو کلی از این خونه ها یه مشت آدم ناراحت روانی منحرف دارن امورات میگذرونن و البته مزدور هایی که ایام به کامشونه! تهران عظمتیه برای خودش ،اینجا شهر تنها هاست، اینکه میگم تنها منظورم تنهایی سطحی نیست ! به دوستم میگم تو تنهایی میگه آره ،میگم چرا میگه چون دوست دختر ندارم! هه! تنهایی که من ازش حرف می زنم به این سادگی ها نیست،تو این شهر یه میلیون نفر هم باهات باشن باز تنهایی،روزهای آخر ساله ،تو این دوره از زمان فقط علی بی غم ها شور عید دارن و البته بچه ها،در من اثری از این شور نیست ،چقدر گفتیم یا مقلب القلوب و قلبها البته تغییر کرد ،اما رو به بدی ! خدا هم دیگه ما رو به جائیش حساب نمیکنه،وقتی تو ارتفاع وایمیستم حس میکنم به خدا نزدیکتریم بهش گفتم:چطور میشه 28 سال تو این شهر زندگی کنم و یه خاطره خوب نداشته باشم! و مثل همیشه چیزی نشنیدیم. ،خونه ما یکی از همون خونه هاست و خونه شما یکی دیگه از این خونه ها،شهر روشنه اما در بطن خاموشه،چون آدمهای این شهر همدیگه رو دوست ندارن ،مدتی در سکوت و صدای وزش باد و سرمای هوا به شهر خیره شدم و تنها چیزی که فهمیدم این بود که :من نمی تونم زندگی کنم!

پ.ن
عکس از افرا های سبز و قرمز که تو ی سرما زحمت کشدند و این عکس رو برای این پست آماده کردن!

0 نظرات: