وضعیت جسمانی
از هر چی بستنیه متنفرم،فک میکنم سایر آدمها یه بخش ارگانیک دارن به نام معده که وقتی یه چیز میخورن اون چیز میاد میره تو معده اونها و بعدش میره به سایر نقاط از جمله چاه دستشویی،اما گویا مال من دکوریه!-سرفه های خشک-یه دکتر میگیره حساسیته یکی میگه اعصابه یکی میگه نمیدونم+بی خوابی-با کوچکترین صدایی میپرم از خواب و همش حس میکنم فضای اتاقم به شدت سنگین میشه،گویی یه چند نفری دارن تماشات میکنن،هر از چند گاهی مورچه ها رو میبینم،البته این مورچه ها رو دوستان نزدیکتر درمورد میدونن بقیه نمیدونن،ماجراش اینه که یه هو از رو میزم یه مورچه گازی رد میشه و من تا میخوام بگیرمش ناپدید میشه!
وضعیت ارتباطی
خب من یه ادم تنهام،نه اینکه گلایه کنم از تنهایی ،یه جورایی کشیده شدم سمتش،چند روز پیش با یکی از رفقا صحبت میکردم ،خب دوست موسیقی دان و کارگردان تئاتر ما صحبت های جالبی میکرد،راجب یه سکانس از فیلمنامه ام ازش پرسیدم ،بهم گفت:
دوستم: تو مغزت چه جوری کار میکنه؟
من:چطور مگه؟
دوستم:ببین من زمانی مغزم کار میکنه که ...بکنم!(اگر میگفت سکس نمیسوختم،جنسیت زن میاد میشه نام آلت تناسلیش) تازه بعدش میتونم بنویسم!مگه فیلم شیکاگو رو ندیدی کارگردانه روزی یه ...می کرد!
من:با تشکر از کمکت یعنی تو دریچه ای جدید به زندگیم باز کردی !
وضعیت کاری و اقتصادی
سن اِف بچ !
وضعیت اعتقادی و فکری
تا بیگ بنگ میرم جلو و بعدش مثل همه گیر میکنم،این مسئله تو زندگی خیلی مهمه که اگر مثلا یک روزی اعتقادی داشتی ،اگر حقیقت رو ببینی و از اعتقادت کنار یکشی اون حقیقت از اونجا که حقیقته به تو کمک نمیکنه،در واقع اگر یکی از شما مذهبیه تا وقتی که جایگزین برای مذهبش پیدا نکرده از اون مذهب جدا نشه،چون من اینجور شدم،مثل سرگردانی تو بیابون بی اب علف میمونه،تو مصائب زندگی مذهب یه جورایی از لحاظ روحی کمک میکنه،اما اگر لامذهب باشی،هیچی نیست !دیگه مثل قدیم نمیخوام مثلا زیر پرچم مکتب فرانکفورت حرکت کنم،جدیدا این قدرت رو پیدا کردم که بشینم رو ی صحبتهای فلاسفه فکر کنم(آدمی نباشم که فقط تایید کنه یا فقط تکذیب کنه و از خودش چیزی نداشته باشه که البته خود همین یعنی به فاک رفتن!)-کلا از لحاظ فکری هم تنهام ،نه اینکه طرز فکرم بالا باشه نه اما هم فکر سخت پیدا میشه.
وضعیت انگیزه و امید به آینده
خب همه عوامل بالا در این مورد تاثیر گذار هستند،هدف هست اما وسیله نیست.امیدهای کوچکی هست اما یک امید که بشه روش مانور داد وجود نداره برام،انگیزه هم معمولا از عوامل بیرونی بوجود میاد که ضعف داشتن و مثلا نبود یک رابطه عاطفی خوب یا اعتقاد به یک خالقی که شناخت روش داشته باشی از هر جهت،قطعا انگیزه ادامه دادن رو به حداقل میرسونه.
وضعیت درجامعه
من از مردم بدم نمیاد و اونها رو خر و الاغ و نفهم خطاب نمیکنم،از اشخاص جامعه متنفر نیستم،اما از اعمال و کردار و بی فکری منجر به تحجرشون متنفرم.بنابراین با اینکه مردم گریز نیستم اما مردم گریزم!
وضعیت روحی و روانی
مگه روح وجود داره؟(فک کنم مشخص شد)
نتیجه گیری
واقعا زندگی برای من مفید نیست،با این شرایط این که چرا هنوز هستم برام تعجب آوره،فقط به خودم دلخوش و امید کاذب میدم که ؛اگر چه زندگی برای من مفید نیست و چیزی نداره،اما شاید من برای زندگی مفید باشم!مثال:پشه ای بیایید و مرا نیش بزند و شکمش سیر شود!حتی تا همین حد هم راضی میشم از خودم!
0 نظرات:
ارسال يک نظر